تبليغاتX
( ( حس غریب ) )

×× همه هست ارزویم که ببینم از تو رویی چه زیان تو را که من هم برسم به ارزویی ××

روزی روزگاری در جزیره ای دور افتاده، تمام احساسها کنار هم به

خوبی و خوشی زندگی می کردند. خوشبختی، پولداری، عشق

دانایی، صبر، غم، ترس، و ... هر کدام به روش خود می زیستند تا اینکه یه روز دانایی به همه گفت:


هرچه زودتر این جزیره را ترک کنین، زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت و اگر بمانید غرق می شوید تمام احساسها با دستپاچگی قایقهای خود را از انبار خونه شون بیرون آوردند و تعمیرش کردند و پس از عایق کاری و اصلاح پاروها، آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند.

روز حادثه که رسید همه چیز از یک طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدری خراب شد که همه به سرعت سوار قایقها شدند و پاروزنان جزیره رو ترک کردند. در این میان، عشق هم سوار بر قایقش بود، اما به هنگام دور شدن از جزیره، متوجه حیوانات جزیره شد که همگی به کنار ساحل آمده بودند و ‌وحشت را نگه داشته بودند و نمی گذاشتند که او سوار بر قایقش شود.عشق سریعا برگشت و قایقش را به همه ی حیوانها و ‌وحشتزندانی شده توسط آنها سپرد. آنها همگی سوار شدند و دیگر جایی برای ‌عشق نماند. قایق رفت و ‌عشق تنها در جزیره ماند جزیره لحظه به لحظه بیشتر زیر آب می رفت و ‌عشق تا زیر گردن در آب فرو رفته بود. او نمی ترسید زیرا ‌ترس جزیره را ترک کرده بود. اما نیاز به کمک داشت.


 

 
فریاد زد و همه ی احساسها کمک خواست. اول کسی جوابش را نداد. در همان نزدیکیها، قایق دوستش‌پولداری را دید و گفت: ‌پولداری عزیز، به من کمک کن؟
 

پولداری
گفت: متاسفم، قایق من پر از پول و شمش و طلاست و جای خالی ندارد.
 
عشق
رو به سوی قایق ‌غرور
کرد و گفت: مرا نجات میدهی؟
 
غرور
پاسخ داد: ‌هرگز، تو خیسی و مرا خیس می کنی 
 
عشق
رو به سوی ‌غم
کرد و گفت: ای ‌غم عزیز، مرا نجات بده 
 
اما ‌غم
گفت: متاسفم ‌عشق
عزیز، من اونقدر غمگینم که یکی باید بیاد و خودمو نجات بده
 
در این بین ‌خوشگذرانی
و ‌بیکاری از کنار عشق گذشتند، ولی عشق هرگز از آنها کمک نخواست از دور ‌شهوت
را دید و به او گفت:
 
شهوت
عزیز، من را نجات میدی؟ شهوت پاسخ داد: هرگز .... برو به درک ..... سالها منتظر این لحظه بودم که تو بمیری! ... حالا بیام نجاتت بدم؟ 
عشق که نمی تونست ‌ناامید باشه، رو به سوی خدا
کرد و گفت: خدایا
... منو نجات بده ناگهان صدایی از دور به گوشش رسید که فریاد می زد: نگران نباش من دارم به کمکت می آیم .عشق آنقدر آب خورده بود که دیگه نمی توانست روی آب خودش را نگه دارد و بیهوش شدپس از به  هوش آمدن با تعجب خودش را در قایق ‌دانایی یافت. آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دریا آرامتر ازهمیشه. جزیره آرام آرام داشت از زیر هجوم آب بیرون می آمد،
زیرا امتحان نیت قلبی احساسها دیگه به پایان رسیده بود عشق برخاست. به‌دانایی سلام کرد و از او تشکر نمود دانایی پاسخ سلامش را داد و گفت: من ‌شجاعت را نداشتم که به سمت تو بیایم. شجاعت هم که قایقش دور از من بود، نمی توانست برای نجات تو راهی پیدا کند. پس می بینی که هیچکدام از ما تو را نجات ندادیم!یعنی اتحاد لازم را بدون تو نداشتیم .تو حکم فرمانده بقیه ی احساسها را داری عشق با تعجب گفت
: پس اون صدا کی بود که بمن گفت برای نجات من می آد؟"
 
دانایی گفت: او زمان بود عشق با تعجب! گفت: زمان؟ دانایی لبخندی زد و پاسخ داد: بله، ‌زمان....

 
چون این فقط زمان است که لیاقتش را دارد تا بفهمد که ............ ‌عشق چقدر بزرگ است !!!!!

نوشته شده توسط غریبه اشنا در 86/11/14 ساعت 9:38 PM | لینک ثابت

از بهشت‌ كه‌ بيرون‌ آمد، دارايي‌اش‌ فقط‌ يك‌ سيب‌ بود. سيبي‌ كه‌ به‌ وسوسه‌ آن‌ را چيده‌ بود.و مكافات‌ اين‌ وسوسه‌ هبوط‌ بود.فرشته‌ها گفتند: تو بي‌ بهشت‌ مي‌ميري. زمين‌ جاي‌ تو نيست. زمين‌ همه‌ ظلم‌ است‌ و فساد.

و انسان‌ گفت: اما من‌ به‌ خودم‌ ظلم‌كرده‌ام.

زمين‌ تاوان‌ ظلم‌ من‌ است. اگر خدا چنين‌ مي‌خواهد، پس‌ زمين‌ از بهشت‌ بهتر است.خدا گفت: برو و بدان‌ جاده‌اي‌ كه‌ تو را دوباره‌ به‌ بهشت‌ مي‌رساند، از زمين‌ مي‌گذرد، از زميني‌ آكنده‌ از شر و خير، از حق‌ و از باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خير و حق‌ و صواب‌ پيروز شد، تو بازخواهي‌ گشت.... وگرنه؟

و فرشته‌ها هم‌ گريستند.اما انسان‌ نرفت. انسان‌ نمي‌توانست‌ برود……انسان‌ بر درگاه‌ بهشت‌ وامانده‌ بود. مي‌ترسيد و مردد بود. و آن‌ وقت‌ خدا چيزي‌ به‌ انسان‌ داد. چيزي‌ كه‌ هستي‌ را مبهوت‌ كرد و كائنات‌ را به‌ غبطه‌ واداشت.انسان‌ دست‌هايش‌ را گشود و خدا به‌ او «اختيار» داد.خدا گفت: حال‌ انتخاب‌ كن. زيرا كه‌ تو براي‌ انتخاب‌ كردن‌ آفريده‌ شدي. برو و بهترين‌ را برگزين‌ كه‌ بهشت‌ پاداش‌ به‌ گزيدن‌ توست.عقل‌ و دل‌ و هزاران‌ پيامبر نيز با تو خواهد آمد تا تو بهترين‌ را برگزيني.و آنگاه‌ انسان‌ زمين‌ را انتخاب‌ كرد. رنج‌ و نبرد و صبوري‌ را.و اين‌ آغاز انسان‌ بود

نوشته شده توسط غریبه اشنا در 86/11/14 ساعت 10:41 AM | لینک ثابت |

چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!

چقدر خنده داره که 100  هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!

چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!

چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و خطابه و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می  کنیم و آزرده خاطر می شیم!

چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!

چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین صفهای نماز جماعت تمایل داریم!

چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان خداوند در قرآن رو به سختی باور می کنیم!

چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری  در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!

چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی  رو  می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!

خنده داره . اینطور نیست؟

نوشته شده توسط غریبه اشنا در 86/11/05 ساعت 0:5 AM | لینک ثابت |

سلام من به محرم   محرم گل زهرا

به لطمه های ملائك  به ماتم گل زهرا

سلام من به محرم  به تشنگی عجيبش

به بوی سيب زمين و غم حسين غريبش

سلام من به محرم  به غصه و غم مهدی

به چشم كاسه خون و به شال ماتم مهدی

سلام من به محرم  به كربلا و جلالش

به لحظه های پر از حزن و غرق درد و ملالش

سلام من به محرم  به حال خسته زينب

به بينهايت داغ دل شكسته زينب

سلام من به محرم  به دست و مشك ابوالفضل

به نااميدی سقا به سوز و اشك ابوالفضل

سلام من به محرم  به قد و قامت اكبر

به خشك اذان گوی زير نيزه و خنجر

سلام من به محرم  به دست و بازوی قاسم

به شوق شهد شهادت  حنای گيسوی قاسم

سلام من به محرم  به گهواره اصغر

به اشك خجلت شاه و گلوی پاره اصغر

سلام من به محرم  به احترام سكينه

به آن مليكه كه رويش نديده چشم مدينه

سلام من به محرم  به عاشقی زهيرش

به بازگشتن حر  خروج ختم به خيرش

سلام من به محرم  به مسلم و به حبيبش

به رو سپيدی عون و بوی عطر عجيبش

سلام من به محرم  به زنگ محمل زينب

به پاره پاره تن بی  سر مقابل زینب

سلام من به محرم  به انتظار رقيه

به پای آبله بسته به چشم تار رقيه

سلام من به محرم  به شور و حال عيانش

سلام من به حسين و به اشك سينه زنانش

سلام من به محرم  به حزن نغمه هايش

به پرچم و به سياهی  به خيمه های عزايش

نوشته شده توسط غریبه اشنا در 86/10/21 ساعت 2:55 PM | لینک ثابت |


محرم آمد . ماه حسین و اکبر و عباس . بوی علقمه و عطر یاس . بوی خون و رگ بریده و اشک .
صدای واعطش آه و شکر و صبر . ماه ندای هل من ناصر .. ماه زینب ستم سوز و شش ماهه باب
الحوائج . ماه تفکیک صف مردان از نامردان . ماه تمیز حق و باطل در گذرگاه زمان 
 ماه بوی سیب . ماه عزاداری آل الله . ماه سیاه پوشی بهترین خلق خدا ....
این مناسبت غمبار را به شما دوستان عزیزِتسلیت می گوییم .

نوشته شده توسط غریبه اشنا در 86/10/21 ساعت 2:54 PM | لینک ثابت |

هر کودکی با این پیام به دنیا میاد           

که خدا از آفریدن انسان نا امید نشده          

نوشته شده توسط غریبه اشنا در 86/10/16 ساعت 8:42 PM | لینک ثابت |

آذر

 


 

 

بهمن

 


 

آبان

 


 

شهریور

 


 

فروردین

 


 

اردیبهشت

 

 



 

تیر

 


 

دی

 


 

اسفند

 


 

مرداد

 


 

مهر

 


 

خرداد

 


نوشته شده توسط غریبه اشنا در 86/10/13 ساعت 8:53 PM | لینک ثابت |

 

پیشنهاد میکنم حتما" بخونید


"جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد. او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!"
طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد.

نوشته شده توسط غریبه اشنا در 86/10/10 ساعت 10:10 PM | لینک ثابت |

در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم.
خدا پرسید
تو می خواهی با من گفتگو کنی؟
من در پاسخش گفتم:
اگر وقت دارید!
خدا خندید:
وقت من بی نهایت است.
پرسیدم :
چه چیز بشر، شما را سخت متعجب می سازد؟


خدا پاسخ داد :
کودکی شان،
اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند،
عجله دارند که بزرگ شوند،
بعد دوباره بعد از مدت ها،آرزو می کنند که کودک شوند...
اینکه سلامتیشان را از دست می دهند تا به ثروت برسند،
و بعد ثروتشان را می دهند تا دوباره سلامتی خود را بدست آورند.
اینکه با اضطراب به آینده نگاه می کنند،
و حال را فراموش می کنند
نه در حال به سر می برند و نه در آینده
به گونه ای زندگی میکنند که گویی هرگز نمی میرند
و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند.
گرمی دستان خدا را در دستانم حس کردم.
هر دو سکوت کردیم.
من پرسیدم:
دوست داری بندگانت کدام درسهای زندگی را بیاموزند؟
او گفت:
بیاموزوند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد ،
همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد که زخمهای عمیقی در قلب آنان که دوستشان دارند ایجاد کنند
ولی زمانی زیاد می خواهد تا آن زخمها را التیام بخشیم.
بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد،
بلکه کسی است که به کمترین ها رضایت می دهد.
بیاموزند آدمهایی هستند که دوستشان دارند،
فقط نمی توانند احساساتشان را نشان دهند.
بیاموزند دو نفر می توانند با همدیگر به یک نقطه نگاه کنند،
ولی آن را متفاوت ببینند.
بیاموزند کافی نیست که تنها دیگران را ببخشند،
بلکه باید خود را نیز ببخشند.
و با تمام اینها بدانند که من همیشه با آنها هستم،دوستشان دارم و از دور مراقبشان هستم

                                              

     

 

نوشته شده توسط غریبه اشنا در 86/10/07 ساعت 9:24 PM | لینک ثابت |

 

نوشته شده توسط غریبه اشنا در 86/10/06 ساعت 9:50 PM | لینک ثابت |

 
کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.
 
توهمانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال  رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.
     

نوشته شده توسط غریبه اشنا در 86/10/06 ساعت 1:26 PM | لینک ثابت |

يه ماهی بود يه دريا يه آسمون زيبا...

يه قايق شكسته يه ماهيگير تنها...

يه ماهي گير كه دريا دنياي باورش بود

نياز صيد ماهی(!) اميد آخرش بود

يه ماهی كه حواسش به آينه های نور بود

فكر شب عروسی تو حجله بلور بود!

ماهی شده بود باورش تورو اگه بندازن سرش

ميشه عروس ماهيا! شاه ماهی میشه همسرش

ماهی نمی شد باورش تور اگه افتاد رو سرش

نگاه گرم ماهي گير ميشه نگاه آخرش!

ماهي لبش می خنديد به قحطی صداقت...

به دشنه ای كه خورده تو سفره رفاقت

ماهی نفهميد چه كسی  سينه خواستشو دريد

كدوم لب گرسنه ای شيره بختشو كشيد

ماهی هرگز نفهميد تور بوده بند صياد (!)

نميشه عشق شيرين براي قلب فرهاد

نوشته شده توسط غریبه اشنا در 86/09/28 ساعت 10:34 PM | لینک ثابت |

مدتها بود که باهم دوست بودند.داخل همین پارک که امروز هم قرار ملاقات داشتند با هم اشنا شده و خیلی زود به یکدیگر اظهار عشق کردند.دختر گفت:"هرمز تو اولین مردی هستی که پا به خلوت دل من گذاشته..."هرمز هم بلافاصله گفت:"من هم قسم می خورم که تو تنها دختری هستی مینا که در زندگی من وجود داره..." این طور بود که عشقشان را به هم بذل و بخشش کردند و...تا ان روز که دختر_معلوم نبود از کجا_ عکسی را که مربوط به دو سال قبل می شد از هرمز و یک دختر دیگر پیدا کرده بود.تا به میعادگاه رسید عکس را کوبید توی سینه پسر:"تو به من دروغ گفتی...تو قبلا" هم با یک دختر دوست بودی هرمز..." پسر اما با خونسردی دست داخل کیفش کرد و عکسی بیرون کشید و گفت:"اگر من دروغ گفتم گذشته ام را پنهان کردم اما تاریخ این عکس متعلق به سه روز قبله..." و بعد عکس را انداخت روی نیمکت و رفت.مینا به عکس دو نفره اش با کاوه نگاه کرد و شانه بالا انداخت و گفت:" به درک...کاوه خیلی هم خوشتیپ تره...!"

 

نوشته شده توسط غریبه اشنا در 86/09/23 ساعت 12:13 PM | لینک ثابت |

از خدا پرسیدم:خدایا چه چیزی تورا ناراحت میکند؟

خداوند فرمود:هروقت بنده ای با من سخن می گوید چنان به حرفهای او گوش می دهم که گویی به جز او بنده دیگری ندارم ولی او چنان سخن می گوید که انگار من خدای همه هستم الا او.

نوشته شده توسط غریبه اشنا در 86/09/21 ساعت 11:16 AM | لینک ثابت |

سلام دوستای گل این چند روز همش داشتیم قالب وبلاگ و عوض می کردیم اخرم اونی که باب طبعمون باشه پیدا نکردیم فعلا همینی که گزاشتیم از همشون خوشکل تر بوده تا بعد موفق باشین

نوشته شده توسط غریبه اشنا در 86/09/17 ساعت 2:2 PM | لینک ثابت |

                         
                     
وقتي بزرگ ميشوي ، ديگر خجالت ميكشي به گربه ها سلام كني و براي پرنده هايي كه آوازهاي نقره اي ميخوانند ، دست تكان بدهي
خجالت ميكشي دلت شوربزند براي جوجه قمريهايي كه مادرشان برنگشته
فكرميكني آبرويت ميرود اگر يكروز مردم ــ همانهايي كه خيلي بزرگ شده اند ــ دلشوره هاي قلبت را ببينند و بتو بخندند

وقتي بزرگ ميشوي ، ديگر نميترسي كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد ، حتي دلت نميخواهد پشت كوهها سرك بكشي و خانه خورشيد را از نزديك ببيني
ديگر دعا نميكني براي آسمان كه دلش گرفته ، حتي آرزو نميكني كاش قدت ميرسيد و اشكهاي آسمان را پاك ميكردي !
وقتي بزرگ ميشوي ، قدت كوتاه ميشود ،آسمان بالا ميرود و توديگر دستت به ابرها نميرسد، و برايت مهم نيست كه توي كوچه پس كوچه هاي پشت ابرها ستاره ها چی بازي ميكنند

آنها آنقدر دورند كه حتي لبخندشان را هم نمي بيني ، وماه ـ هم بازي قديم توـ آنقدر كمرنگ ميشود كه اگر تمام شب را هم دنبالش بگردي ، پيدايش نميكني !

وقتي بزرگ ميشوي ، دور قلبت سيم خاردار ميكشي وتمام پروانه ها رابيرون ميكني وهمراه بزرگترهاي ديگر در مراسم تدفين درختها شركت ميكني
 
وفاتحه تمام آوازها وپرنده ها را مي خواني !
ويكروز يادت مي افتد كه سالهاست تو چشمانت را گم كرده اي ودستانت را در كوچه هاي كودكي جا گذاشته اي !
آنروز ديگر خيلي دير شده است ....

فرداي آنروز تو را به خاك ميدهند
و ميگويند :
خيلي بزرگ شده بود
.
.
.
 

نوشته شده توسط غریبه اشنا در 86/09/14 ساعت 2:46 PM | لینک ثابت |

 سينوس چشمانت برابر است با کسينوس لبات

 اگر عشق ما از معادله ي فيثاغورس حل نميشود

 ولي از معادله دو مجهولي حل مي شود

 وقتي در خيابان ها موازي مستطيل شکل قدم مي زني

در زير راديکال گيرت خواهم اورد و چند بوسه از تو خواهم گرفت

 انگاه مي فهمم که تجزيه شده اي

                          

پرسيد به خاطر كي زنده هستي؟

 با اينكه دلم مي خواست با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هيچ كس.

پرسيد پس به خاطر چه زنده هستي؟

 با اينكه دلم فرياد ميزد "به خاطر تو" با يك بغض غمگين گفتم به خاطر هيچ چيز.

 ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟

در حاليكه اشك تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است ....!

نوشته شده توسط غریبه اشنا در 86/09/14 ساعت 2:22 PM | لینک ثابت |

الو ... الو... سلام
کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟
پس چرا کسي جواب نميده؟
يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتست .بله با کي کار داري کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...
هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .
صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :
اصلا اگه نگي خدا
باهام حرف بزنه گريه ميکنما...
بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛
بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود
بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم
 
 بهت بگم تو رو خدا نذار
 
بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من
 خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه
 فراموشت کنم؟
                    
 
نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.
مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.
کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ...
بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...
کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.....
 

نوشته شده توسط غریبه اشنا در 86/09/14 ساعت 0:8 AM | لینک ثابت |

هر آنکس که ما دوستش داريم هر گونه حقي بر ما دارد. حتي حق

 دارد که ديگر ما را دوست نداشته باشد و از اين بابت نبايد هيچ

 رنجشي از وي به دل گرفت بلکه رنجش بايد از خودمان باشد که

 چرا اينقدر کم شايسته ي محبتيم که دوست ما را ترک مي کند

 و اين خود رنجشی بس عظيم ا ست 

نوشته شده توسط غریبه اشنا در 86/09/11 ساعت 11:43 PM | لینک ثابت |

گاهی وقتها گذشتن از معشوق به خاطر عشق

 

                 نهایت عاشق بودنه       

نوشته شده توسط غریبه اشنا در 86/09/11 ساعت 11:42 PM | لینک ثابت |

عشق چیست؟

ایا جز این است که موهبتی است الهی که خداوند ان را فقط به تعداد معدودی از انسانها می دهد چیزی که تا انتهای خلقت وجود دارد بلند است و جاودانی.

به راستی که عشق زودتر از نسیمی که بر بوستان می وزد از قلبها عبور میکند.نمی دانم در کجا خوانده ام که عشق زیباست چون جوانه ای بهاری مهربان است چون نسیم سخاوتمند است چون باران و شیرین چون عسل.

لطافتی است که لمسش نا ممکن نیست ولی بسیار دشوار است ناملموس نیست ولی....

حرکتی جاودانه در قلب است باید تجربه کرد تا فهمید عشق را و حال عاشقان را....

 


Click to show it on original size!

نوشته شده توسط غریبه اشنا در 86/09/10 ساعت 11:49 PM | لینک ثابت |

  امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف
بزني،حتي براي چند

کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق

خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي
مشغولي،مشغول انتخاب

لباسي که مي خواستي بپوشي.

وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي
وقت داري که

بايستي و به من بگويي:سلام؛اما

تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي
جز آنکه روي يک

صندلي بنشيني. بعد ديدمت

که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در
عوض به دوستت

تلفن کردي تا از آخرين شايعات

ا خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم
که اصلاً وقت نداشتي با

من حرف بزني.متوجه شدم

قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف
بزني،سرت را به

سوي من خم نکردي. تو به

خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از
انجام دادن چند کار،تلويزيون

را روشن کردي.نمي دانم

تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت
زيادي از روزت را جلوي

آن مي گذراني؛ در حالي که

درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه
انتظارت را کشيدم و تو

در حالي که تلويزيون را نگاه

مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي
خسته بودي. بعد از

آن که به اعضاي خوانواده ات

شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي
ندارد.احتمالاًمتوجه نشدي که من

هميشه در کنارت و براي کمک به

تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت
بدهم که تو چطور با

ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت

دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت
که متشکر باشد.

خيلي سخت است که يک مکالمه

يک طرفه داشته باشي.خوب، من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد
آنکه شايد امروز

کمي هم به من وقت بدهي.

آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و
هنوز هم دوستت

دارم. روز خوبي داشته باشي...

*از طرف...دوست و دوستدارت:خدا *



نوشته شده توسط غریبه اشنا در 86/09/05 ساعت 6:25 PM | لینک ثابت |

توی اسمون دنیا هر کسی ستاره داره

                                       چرا وقتی نوبت ماست اسمون جایی نداره

واسه من تنهایی درده درد هیچ کس و نداشتن

                                      هر گل پژمرده ای رو تو کویر سینه کاشتن

دیگه باور کردم  این رو که باید تنها بمونم

                                      تا دم لحظه ی مردن شعر تنهایی بخونم

 

نوشته شده توسط غریبه اشنا در 86/09/05 ساعت 1:2 PM | لینک ثابت |

چند وقت پیش یک رمانی خوندم که یک شعری توش بود خیلی ازش خوشم اومد شعرشو براتون می نویسم :

خوبرویان جهان رحم ندارد دلشان

                                        باید از جان گذرد هرکه شود عاشقشان

روز اول که خدا ساخت سرشت و دلشان

                                        سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان

Two People,Beautiful,Smiling,Boys,Heterosexual Couple,Rose,Single Flower,Gift,Couple,People,Cheerful,Happiness,Love,Togetherness,Dating,Flirting,Girls,Men,Outdoors,Romance,Women,Young Adult

 

 

نوشته شده توسط غریبه اشنا در 86/09/04 ساعت 11:56 PM | لینک ثابت

به چشمانت بیاموز که هرکس ارزش دیدن ندارد

 به دستانت بیاموز که هر گل ارزش چیدن ندارد

به قلبت بیاموز که هرکس کنج ان جای ندارد

وبیاموز که ابی بودن عشق می خواهد

نوشته شده توسط غریبه اشنا در 86/09/04 ساعت 11:49 PM | لینک ثابت |

دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي مني

دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني

دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني

دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني

دوستت دارم چون به يک نگاه،عشق مني

نوشته شده توسط غریبه اشنا در 86/09/04 ساعت 8:3 PM | لینک ثابت |

کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد زني در حال عبور او را ديد . او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم کودک گفت:مي دانستم با او نسبت داريد

نوشته شده توسط غریبه اشنا در 86/09/04 ساعت 7:59 PM | لینک ثابت |

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

                                         فریبنده زاد وفریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

                                       رود گوشه ای دورو تنها بمیرد

                                                                                                     

 

 

نوشته شده توسط غریبه اشنا در 86/09/04 ساعت 6:51 PM | لینک ثابت |

تو کیستی که من اینگونه بی تو بیتابم

شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم

تو چیستی که من از موج هر تبسم تو

بسان قایق سرگشته روی گردابم  

نوشته شده توسط غریبه اشنا در 86/09/04 ساعت 6:44 PM | لینک ثابت |

سلام

ورودتونو به وبلاگمون خوش امد میگیم

امیدواریم که از وبلاگمون خوشتون بیاد

نظر یادتون نره

نوشته شده توسط غریبه اشنا در 86/09/03 ساعت 11:58 PM | لینک ثابت |

درباره وبلاگ
دلخوش گرمای کسی نیستم امده ام تا تو بسوزانیم
فهرست اصلی
پیوندها
پیوندهای روزانه
امکانات

کلیه ی حقوق این وبلاگ توسط غریبه اشنا محفوظ است.طراحی شده توسط Masoud Binaei.